ز تو با تو راز گویم به زبان بیزبانی... "خواجوی کرمانی" - تاریخ: 1396/3/23 ساعت: 22:24
ز تو با تو راز گویم به زبان بیزبانی به تو از تو راه جویم به نشان بینشانی چه شوی ز دیده پنهان که چو روز مینماید رخ همچو آفتابت ز نقاب آسمانی تو چه معنی لطیفی که مجرد از دلیلی تو چه آیتی شریفی که منزه از بیانی ز تو دیده چون بدوزم که تویی چراغ دیده ز تو کی کنار گیرم که تو در میان جانی همه پ
زلفش به دستم می دهد سر رشته آمال ها..." صائب تبریزی" - تاریخ: 1396/3/23 ساعت: 22:24
ای دفتر حسن ترا فهرست خط و خال هاتفصیل ها پنهان شده در پرده اجمال ها آتش فروز قهر تو، آیینه دار لطف توهم مغرب ادبارها، هم مشرق اقبال ها پیشانی عفو ترا پرچین نسازد جرم ماآیینه کی بر هم خورد از زشتی تمثال ها؟ سهل است اگر بال و پری نقصان این پروانه ش
کوچه..." فریدون مشیری" - تاریخ: 1396/3/23 ساعت: 22:24
بی تو مهتاب شبی باز از آن کوچه گذشتمهمه تن چشم شدم خیره به دنبال تو گشتم شوق دیدار تو لبریز شد از جام وجودم شدم آن عاشق دیوانه که بودم در نهانخانه جانم گل یاد تو درخشید باغ صد خاطره خندید عطر صد خاطره پیچید یادم آمد که شبی با هم از آن کوچه گذشتیم پر گشودیم و درآن خلوت دل خواسته گشتیم ساعتی بر لب آ
خمی که ابروی شوخ تو در کمان انداخت... "حافظ " - تاریخ: 1396/3/23 ساعت: 22:24
خمی که ابروی شوخ تو در کمان انداخت به قصد جان من زار ناتوان انداخت نبود نقش دو عالم که رنگ الفت بود زمانه طرح محبت نه این زمان انداخت به یک کرشمه که نرگس به خودفروشی کرد فریب چشم تو صد فتنه در جهان انداخت شراب خورده و خوی کرده میروی به چمن که آب روی تو آتش در ارغوان انداخت به بزمگاه چمن
این گونه درمانم مکن... "پارسا خسروی" - تاریخ: 1396/3/23 ساعت: 22:24
با تو هستم عشق شور انگیز، گریانم مکناز شروع عاشقی ؛ زار و پشیمانم مکن نرم نرمک آمدم با شوق دیدارت ولی با فراغ دیگرت ، مجنون دورانم مکن من که درعشق تو دائم در گدازم نازنین حرفی از دوزخ مگو ، آتش براین جانم مکن وعده وصل و بهشت و حوریانم می دهی؟! زحمت حوری مکش؛ این گونه درمانم مکن یوسف مصرم ، ب
میلادحضرت مهدی (عج) بر همگان مبارک و خجسته باد... - تاریخ: 1396/3/12 ساعت: 5:01
ای عاشقان، ای عاشقان،جان می رسد، جان می رسدمهری درخشان می دمد ، ماهی فروزان می رسد آید نوای کاروان ، بر گوش جهان کان دل ستان تا دل ستاند زین و آن ، اینک شتابان می رسد رخسار ماهش را ببین ، زلف سیاهش را ببین برق نگاهش را ببین ، یوسف به کنعان می رسد ساقی ببخشا جام را ، از باده پر کن کام را
بگذار تا بگرییم چون ابر در بهاران... "سعدی " - تاریخ: 1396/3/12 ساعت: 5:01
بگذار تا بگرییم چون ابر در بهاران کز سنگ ناله (گریه) خیزد روز وداع یاران هر کو شراب فرقت روزی چشیده باشد داند که سخت باشد قطع امیدواران با ساربان بگویید احوال آب چشمم تا بر شتر نبندد محمل به روز باران بگذاشتند ما را در دیده آب حسرت گریان چو در قیامت چشم گناهکاران ای صبح شب نشینان جانم به ط
دیدی ای دل عاقبت زخمت زدند..."؟" - تاریخ: 1396/3/12 ساعت: 5:01
دیدی ای دل عاقبت زخمت زدند؟گفته بودم مردم اینجا بدند دیدی ای دل ساقه ی جانت شکست؟ آن عزیزت عهد و پیمانت شکست دیدی ای دل درجهان یک یار نیست هیچ کس درزندگی غمخوار نیست دیدی ای دل حرف من بی جا نبود از برای عشق اینجا جا نبود نوبهار عمر را دیدی چه شد؟ زندگی را هیچ فهمیدی چه شد؟ دیدی ای دل دوستی
دل سپرده... "محمد علی بهمنی" - تاریخ: 1396/3/12 ساعت: 5:01
من زنده بودم اما انگار مرده بودماز بس که روزها را با شب شمرده بودم...               یک عمر دور و تنها ،تنها به جرم این کهاو سر سپرده می خواست من دل سپرده بودم یک عمر می شد آری در ذره ای ب
آینه در آینه... " هوشنگ ابتهاج" - تاریخ: 1396/3/12 ساعت: 5:01
مژده بده ، مژده بده ، یار پسندید مرا سایه ی او گشتم و او برد به خورشید مرا جان دل و دیده منم ، گریه ی خندیده منم یار پسندیده منم ، یار پسندید مرا کعبه منم ، قبله منم ، سوی من آرید نماز کان صنم قبله نما خم شد و بوسید مرا پرتو دیدار خوشش تافته در دیده ی من آینه در آینه شد ، دیدمش ودید مرا آین
نی تو گفتی از جفای آن جفاگر نشکنم... "مولانا" - تاریخ: 1396/3/12 ساعت: 5:01
 نی تو گفتی از جفای آن جفاگر نشکنمنی تو گفتی عالمی در عشق او برهم زنم نی تو دست او گرفتی عهد کردی دو به دوکز پی آن جان و دل این جان و دل را برکنم نور چشمت چون منم دورم مبین ای نور چشمسوی بالا بنگر آخر زانک من بر روزنم ای سررشته طربها عیسی دو
گفتی: غزل بگو ... "قیصر امین پور: - تاریخ: 1396/3/12 ساعت: 5:01
 گفتی: غزل بگو !چه بگویم؟مجال کو؟شیرین من برای غزل شور و حال کو؟ پر می زند دلم به هوای غزل ولیگیرم هوای پر زدنم هست ،بال کو گیرم به فال نیک بگیرم بهار را چشم و دلی برای تماشا و فال کو؟ تقویم چار فصل دلم را ورق زدمآن برگ های سبز آغاز سال کو؟&n
ناگزیر از سفرم... "فاضل نظری" - تاریخ: 1396/3/12 ساعت: 5:01
ناگزیر از سفرم، بیسر و سامان، چون باد به گرفتارِ رهایی نتوان گفت آزاد   کوچ تا چند مگر میشود از خویش گریخت؟ بال تنها غم غربت به پرستوها داد   اینکه مردم نشناسد تو را غربت نیست غربت آن است که یاران ببرندت از یاد   عاشقی چیست؟به جز شادی و
خواب تلخ... "احمد شاملو" - تاریخ: 1396/3/12 ساعت: 5:01
مرغ مهتابمیخواند. ابری در اتاقم میگرید. گلهای چشم پشیمانی میشکفد. در تابوت پنجرهام پیکر مشرق میلود. مغرب جان میکند، میمیرد. گیاه نارنجی خورشید در مرداب اتاقم میروید کم کم بیدارم نپنداریدم در خواب سایه شاخهای بشکسته آهسته خوابم کرد. اکنون دارم می شنوم آهنگ مرغ مهتاب و گلهای چشم پشیمانی ر
غباری در بیابانی... "رهی معیری" - تاریخ: 1396/2/23 ساعت: 3:26
 نه دل مفتون دلبندی نه جان مدهوش دلخواهینه بر مژگان من اشکی نه بر لب های من آهی نه جان بی نصیبم را پیامی از دلارامینه شام بی فروغم را نشانی از سحرگاهی نیابد محفلم گرمی نه از شمعی نه از جمعیندارد خاطرم الفت نه با مهری نه با ماهی به
من مرغ عالی همتم از آشیانه بر پرم..."مولانا" - تاریخ: 1396/2/23 ساعت: 3:26
این بار سرمست آمدم تا جام و ساغر بشکنمساقی و مطرب هر دو را من کاسه ی سر بشکنم از کف عصا گر بفکنم فرعون را عاجز کنمگر تیشه بر دستم فتد بت های آزر بشکنم امروز سرمست آمدم تا دیر را ویران کنمگرز فریدونی کشم ضحاک را سر بشکنم گر کژ به سویم ب
تو بودی و من و باران... "زهرا گلچین" - تاریخ: 1396/2/23 ساعت: 3:26
تو بودی و من و باران و عشق درهم بودهوا پر از عطش و اشتیاق مبرم بود برای قلب غریبم هجوم خواستنتعجیب تر ز حکایات سخت مبهم بود خودت به خلوت این زن قدم گذاشته ایاگر چه این زن تنها برای تو کم بود برو سوار بر اسب مراد خویش بتازبزرگتر شدنت آر
زمستان برف میپوشد لباسش سردِ تکراریست..."مریم جعفری آذرمانی" - تاریخ: 1396/2/23 ساعت: 3:26
  زمستان برف میپوشد لباسش سردِ تکراریستاگر هم مژدهی فصل بهار آورده تکراریست همآغوشند و میزایند و میمیرند و میزایند که این بستر پر از تکرار زن یا مردِ تکراریست جنین! پیش از به دنیا آمدن بهتر که برگردینیا سرگیجه میگیری زمی
من ترک عشق شاهد و ساغر نمیکنم..."حافظ" - تاریخ: 1396/2/23 ساعت: 3:26
من ترک عشق شاهد و ساغر نمیکنم صد بار توبه کردم و دیگر نمیکنم   باغ بهشت و سایه طوبی و قصر و حور با خاک کوی دوست برابر نمیکنم   تلقین و درس اهل نظر یک اشارت است گفتم کنایتی و مکرر نمیکنم   هرگز نمیشود ز سر خود خبر مرا تا
اشک ندامت..."شهریار" - تاریخ: 1396/2/23 ساعت: 3:26
زندگی شد من و یک سلسله ناکامی ها مستم از ساغر خون جگر آشامی ها  بسکه با شاهد ناکامیم الفت ها رفت شادکامم دگر از الفت ناکامی ها  بخت برگشتهی ما خیره سری آغازید تا چه بازد دگرم تیره سرانجامی ها  دیر جوشی تو در بوتهی هجرانم سوخت ساختم ا

برچسب‌های محبوب

هوا کم است | قرآن به سر