
با هر تو و من ، مایه های ما شدن نیستهر رود را اهلیت دریا شدن نیست از قیس مجنون ساختن شرط است اگر نه زن نیست اندیشه ی لیلا شدن نیست باید سرشت باد جز غارت نباشد تا سرنوشت باغ جز یغما شدن نیست در هر درخت این جا صلیبی خفته ، اما با هر جنی...
ادامه مطلب
ای ساربان آهسته ران آرام جان گم کرده امآخر شده ماه حسین من میزبان گم کرده امدر میکده بودم ولی بیرون شدم چون غافلینای وای ازین بی حاصلی عمر جوان گم کرده امپایان رسد شام سیه آید حبیب من ز رهاما خدا حالم ببین من مهربان گم کرده امای وای ازین غوغای دل از دلبرم هستم خجلوقت سفر ماندم به گل من کاروان گم کرده امنعمت فراوان دادی ام منت به سر بنهادی اماما ببین نامردی ام صاحب زمان گم کرده اممن ...
ادامه مطلب
بر دست سیم گونه ی ساقیروشن کنید شمع شب افروز جام رابا ورد بی خیالیباطل کنید سحر سخن های خام رامن رهنورد کوه غروبم به باغ صبحپای حصار نیلی شب ها دویده اماز لاشه های گند هوس ها رمیده اممستان سرشکسته ی در راه مانده رابا ضربه های سیلی ، سیلی سرزنشهشیار کرده امتا بشکنم سکوت گران خواب قلعه هاواگه شوم ز قصه ی سرداب های راززنجیر های وحشی پرسش راچون بردگان وحشی از خواببیدار کرده امکوتاه کن دروغشب نیست بزم...
ادامه مطلب
دریای شور انگیز چشمانت چه زیباستآنجا که باید دل به دریا زد همین جاستدر من طلوع آبی آن چشم روشنیاد آور صبح خیال انگیز دریاستگل کرده باغی از ستاره در نگاهتآنک چراغانی که در چشم تو برپاستبیهوده می کوشی که راز عاشقی رااز من بپوشانی که در چشم تو پیداستما هر دوان خاموش خاموشیم، اماچشمان ما را در خموشی گفتگوهاستدیروزمان را با غروری پوچ گشتیمامروز هم زانسان، ولی آینده ماراستدور از نواز...
ادامه مطلب
چیزی بگو بگذار تا هم صحبت باشملختی حریف لحظه های غربتت باشم ای سهمت از بار امانت هر چه سنگین تر بگذار تا من هم شریک قسمتت باشم تاب آوری تا آسمان روی دوشت را من هم ستونی در کنار قامتت باشم از گوشه ای راهی نشان من بده ، بگذرتا رخنه ای در قلعه بند فترتت باشم سنگی شوم در برکه ی آرام اندوهت با شعله واری در خمود خلوتت باشم زخم عمیق انزوایت دیر پاییده است وقت است تا پایان فصل ...
ادامه مطلب
مرا ندیده بکیرید و بگذرید از من که جز ملال نصیبی نمی برید از من زمین سوخته ام نا امید و بی برکت که جز مراتع نفرت نمی چرید از من عجب که راه نفس بسته اید بر من و باز در انتظار نفس های دیگرید از من خزان به قیمت جان جار می زنید اما بهار را به پشیزی نمی خرید از من شما هر آینه ، آیینه اید و من همه آه عجیب نیست کز این سان مکدرید از من نه در تبری من نیز بیم رسوایی است به لب مباد که نا...
ادامه مطلب
گفتا که می بوسم تو را ، گفتم تمنا می کنمگفتا اگر بیند کسی ، گفتم که حاشا می کنم گفتا ز بخت بد اگر ، ناگه رقیب آید ز درگفتم که با افسونگری ، او را ز سر وا می کنم گفتا که تلخی های می گر نا گوار افتد مراگفتم که با نوش لبم ، آنرا گوارا می کنم گفتا چه می بینی بگو ، در چشم چون آیینه امگفتم که من خود را در آن عریان تماشا می کنم گفتا که از بی...
ادامه مطلب
یا رب مرا یاری بده ، تا سخت آزارش کنم هجرش دهم ، زجرش دهم ، خوارش کنم ، زارش کنم از بوسه های آتشین ، وز خنده های دلنشین صد شعله در جانش زنم ، صد فتنه در کارش کنم در پیش چشمش ساغری ، گیرم ز دست دلبری از رشک آزارش دهم ، وز غصه بیمارش کنم بندی به پایش افکنم ، گویم خداوندش منم چون بنده در سودای زر ، کالای بازارش کنم گوید میفزا قهر خود ، گویم بخواهم مهر خود گوید که کمتر کن جفا ، گویم که بسیار...
ادامه مطلب
شمال و جنگل و کلبه فراهم کردنش با من حریرِ سبزِ شالی خیسِ نم نم کردنش با من گُلِ رنگین کمان در انتهایِ کوچه باغِ ابر به استقبالِ تو سر تا کمر خم کردنش با من اگر سردت شده روشن کن آغوشِ اجاقم را برایِ شعله ای بوسه مصمم کردنش با من عجب قندِ سمرقندی، عجب چایِ بخارایی بیا مهمانِ حافظ شو، غزل دم کردنش با من بزن لبخند در آیینه تا از شب بیاویزم خودت ماهم شوی از ماه، رو کم کردنش با من برقص و دره...
ادامه مطلب
نه احتیاج به سیب و نه گندم است این جا هبوط، تجربه ای در تداوم است این جا نپرس وسوسه ی آدم است یا حوا؟ چه فرق؟ چهره ی بازیگران گم است این جا شدیم ساعت و تقویم، خود نمی دانیم چه ساعت است؟ و یا فصل چندم است این جا؟ به شوق دیدن آرامش پس از توفان هنوز حوصله ها در تلاطم است این جا کجاست جذبه ی لبخندهایمان؟ حیفا چقدر حافظه ها بی تبسم است این جا خودم به پرسشت آخر جواب خواهم داد مگو شنیدن پاسخ ت...
ادامه مطلب
محمدعلی بهمنی؛ شاعر توانای معاصر ایران زمین در علت سرایش این شعربرای سیمین بهبهانی می گوید: مدتی بود که روزنه نگاه سیمین آسیب دیده بود. خاطرم هست در مجلسی به همراه او و حافظ موسوی حضور داشتم. برایش این شعر را گفتم این شعر را برای سیمین گفتهام. او برای درمان ضعف بیناییاش، چشمان خود را به تی...
ادامه مطلب
آن مسافر که سحر گریه در آغوشم کردآتشم زد به دو تا بوسه و خاموشم کرد خواستم دست به مویش ببرم خواب شودعطر گیسوش چنان بود که بی هوشم کرد معصیت نیست نمازی که قضا کرد از منمعصیت زمزمه هایی ست که در گوشم کرد نیمه شب ها پس از این سجده کنان یاد من استآن س...
ادامه مطلب
در سرزمین من زنی از جنس آه نیستاین یک حقیقت است که در برکه ماه نیست این یک حقیقت است که در هفت شهر عشق دیگر دلی برای سفر رو به راه نیست راندند مردم از دل پر کینه، عشق را گفتند: جای مست در این خانقاه نیست دنیا بدون عشق چه دنیای مضحکیست شطرنج مسخرهست زمانی که شاه نیست زن یک پرنده است که در ...
ادامه مطلب
ز سرگذشت چمن دل به درد می آیدببند پنجره را باد سرد می آید دریغ باغ گل سرخ من که در غم او همه زمین و زمان زار و زرد می آید نمی رود ز دل من صفای صورت عشق و گر بر آینه باران گرد می آید به شاهراه طلب نیست بیم گمراهی که راه با قدم رهنورد می آید تو مرد باش و میندیش از گرانی درد همیشه درد به سروقت ...
ادامه مطلب
ماییم و پرسه های شبانه: همین و بستا بانگ صبح،شعرو ترانه: همین و بس فرجام ما جرای بدِ روز را مپرس خوش باد قصه های شبانه: همین و بس بعد از من و تو،از من و تو، یادگار چیست؟ یک مشت داستان و فسانه: همین و بس مشتاقم و به خاطر یک لحظه دیدنت آورده ام هزار بهانه: همین و بس - یک روح شرحه شرحه و یک جسم...
ادامه مطلب
زیبای من! آیینه ی تنها شدنم باش انگیزه ی وابسته به دنیا شدنم باش بامن نه به اندازه ی یک لحظه صمیمی اندازه ی در عشق تو رسوا شدنم باش لبخندبزن اخم مرا باز کن آنگاه سرگرم تماشای شکوفا شدنم باش چون اشک بر این دامن خشکیده فروبار ره توشه ی از دره به دریا شدنم باش حالا که قرار است به گرداب بیفتم ...
ادامه مطلب
از خانه بیرون می زنم اما کجا امشبشاید تو می خواهی مرا در کوچه ها امشب پشت ستون سایه ها روی درخت شب می جویم اما نیستی در هیچ جا امشب می دانم اری نیستی اما نمی دانم بیهوده می گردم بدنبالت ‚ چرا امشب ؟ هر شب تو را بی جستجو می یافتم اما نگذاشت بی خوابی بدست آرم تو را امشب ها ... سایه ای دیدم شبی...
ادامه مطلب
شرمی ست در نگاه من،اما هراس نه!کـم صـحـبـتـم مـیـان شـمـا ، کــم حـواس نـه چـیـزی شـنـیده ام کـه مـهـم نـیـسـت رفـتـنـت درخــواسـت مـی کـنـم نـروی ، الـتـمـاس نـه از بـی سـتـارگـی سـت کـه دلـم آسمانـی اسـت مــــن عـابـری فلک زده ام ، آس و پـاس نــه مــن مـی روم ، تـو بـاز می آیی ، مـسـیـر ...
ادامه مطلب
من به یک احساس خالی دلخوشم من به گل های خیالی دلخوشم در کنار سفره اسطوره ها من به یک ظرف سفالی دلخوشم مثل اندوه کویر و بغض خاک با خیال آبسالی دلخوشم سر نهم بر بالش اندوه خویش با همین افسرده حالی دل خوشم در هجوم رنگ در فصل صدا با بهار نقش قالی دلخوشم آسمانم: حجم سرد یک قفس با غم آسوده با...
ادامه مطلب
چنان سرمست و حیرانم من امشبکه خود را هم نمیدانم من امشب دلا زین سان که مییابم خرابم یقین میدان که زین سانم من امشب گهی شمع و گهی پروانهام من گهی جانکاه جانانم من امشب گهی با ظلمت کفرم من امروز گهی با نور ایمانم من امشب همان آتش که در حلاج افتاد همان افتاده در جانم من امشب ز ذوق قول مطرب ...
ادامه مطلب