شرمی ست در نگاه من،اما هراس نه!
کـم صـحـبـتـم مـیـان شـمـا ، کــم حـواس نـه
چـیـزی شـنـیده ام کـه مـهـم نـیـسـت رفـتـنـت
درخــواسـت مـی کـنـم نـروی ، الـتـمـاس نـه
از بـی سـتـارگـی سـت کـه دلـم آسمانـی اسـت
مــــن عـابـری فلک زده ام ، آس و پـاس نــه
مــن مـی روم ، تـو بـاز می آیی ، مـسـیـر ما
بـا هـــم مـوازی اسـت و لـیـکـن مـماس نـه
پــیـچـیـده روزگار تــو ، از دور واضح است
از عـشـق خـسـتـه می شوی اما خـلاص نـهufeff
برچسب:
نویسنده: پارسا رستمی