
دریای شور انگیز چشمانت چه زیباستآنجا که باید دل به دریا زد همین جاستدر من طلوع آبی آن چشم روشنیاد آور صبح خیال انگیز دریاستگل کرده باغی از ستاره در نگاهتآنک چراغانی که در چشم تو برپاستبیهوده می کوشی که راز عاشقی رااز من بپوشانی که در چشم تو پیداستما هر دوان خاموش خاموشیم، اماچشمان ما را در خموشی گفتگوهاستدیروزمان را با غروری پوچ گشتیمامروز هم زانسان، ولی آینده ماراستدور از نواز...
ادامه مطلب
گفتم که مژده بخش دل خرم است این مست از درم در آمد و دیدم غم است این گر چشم باغ گریه ی تاریک من ندید ای گل ز بی ستارگی شبنم است این پروانه بال و پر زد و در دام خوش خفت پایان شام پیله ی ابریشم است این باز این چه ابر بود که ما را فرو گرفت تنها نه من ، گرفتگی عالم است این ای دست برده در دل و دینم چه می کنی جانم بسوختی و هنوزت کم است این آه از غمت که زخمه ی بی راه می زنی ای چنگی زمان...
ادامه مطلب
نه احتیاج به سیب و نه گندم است این جا هبوط، تجربه ای در تداوم است این جا نپرس وسوسه ی آدم است یا حوا؟ چه فرق؟ چهره ی بازیگران گم است این جا شدیم ساعت و تقویم، خود نمی دانیم چه ساعت است؟ و یا فصل چندم است این جا؟ به شوق دیدن آرامش پس از توفان هنوز حوصله ها در تلاطم است این جا کجاست جذبه ی لبخندهایمان؟ حیفا چقدر حافظه ها بی تبسم است این جا خودم به پرسشت آخر جواب خواهم داد مگو شنیدن پاسخ ت...
ادامه مطلب
عمری ست تا از جان و دل، ای جان و دل می خوانمت تو نیز خواهان منی، می دانمت، می دانمت گفتی اگر دانی مرا آیی و بستانی مرا ای هیچگاه ناکجا! گو کی، کجا بستانمت آواز خاموشی، از آن در پرده ی گوشی نهان بی منت گوش و دهان در جان جان می خوانمت منشین خمش ای جان خوش این ساکنی ها را بکش گر تن به آتش می دهی...
ادامه مطلب
در سرزمین من زنی از جنس آه نیستاین یک حقیقت است که در برکه ماه نیست این یک حقیقت است که در هفت شهر عشق دیگر دلی برای سفر رو به راه نیست راندند مردم از دل پر کینه، عشق را گفتند: جای مست در این خانقاه نیست دنیا بدون عشق چه دنیای مضحکیست شطرنج مسخرهست زمانی که شاه نیست زن یک پرنده است که در ...
ادامه مطلب
دو چشم این یکی آشوب، آن یکی تیزیکه سبزوار و نشابور را برانگیزی! خوشا سیاست ابروی تو که از چپ و راست گرفته نصف جهان را بدون خونریزی به حکم موی تو از خیل سربه دارانم خودت مگر که به خونخواهی ام به پا خیزی خوشا به من که مرا با هزار سودایم هزار مرتبه از موی خود بیاویزی زمان رد شدن از قتلگاه دقت ...
ادامه مطلب
دلم شکست کجایی که نوشخند زنی؟ به یک اشاره دلم را دوباره بند زنی؟ دوباره وصله ای از بوسه های دلچسب ات برین سفال ترک خورده ام به چند زنی؟ اگر به دست تو باشد چه فرق این یا آن؟ دمی ضماد گذاری، دمی گزند زنی مباد دود دل من به چشم غیر رود مخواه بیشتر آتش درین سپند زنی منم که پیش تو از بید سر به ...
ادامه مطلب
گلرنگ شد در و دشت ، از اشکباری ماچون غیر خون نبارد ، ابر بهاری ما با صد هزار دیده ، چشم چمن ندیده در گلستان گیتی ، مرغی به خواری ما بی خانمان و مسکین ، بد بخت و زار و غمگین خوب اعتبار دارد ، بی اعتباری ما این پرده ها اگر شد ، چون سینه پار...
ادامه مطلب
دریای شور انگیز چشمانت چه زیباست آنجا که باید دل به دریا زد همین جاست در من طلوع آبی آن چشم روشن یاد آور صبح خیال انگیز دریاست گل کرده باغی از ستاره در نگاهت آنک چراغانی که در چشم تو برپاست بیهوده می کوشی که راز عاشقی را از من بپوشانی که در چشم تو پیداست ما هر دوان خاموش خاموشیم، اما چشمان ...
ادامه مطلب
زندگی یک چمدان است که می آوریشبارو بندیل سبک می کنی و می بَریش خودکشی مرگ قشنگیست که بدان دل بستم دست کم هر شب سیر به فکرش هستم گاه و بی گاه پر از پنجره های خطرم به سرم می زند این مرتبه حتماً بپرم چمدان دست تو و ترس به چشمان من است این غم انگیزترین حالت غمگین شدن است بی تو من با بدن لخت خیاب...
ادامه مطلب
خمی که ابروی شوخ تو در کمان انداخت به قصد جان من زار ناتوان انداخت نبود نقش دو عالم که رنگ الفت بود زمانه طرح محبت نه این زمان انداخت به یک کرشمه که نرگس به خودفروشی کرد فریب چشم تو صد فتنه در جهان انداخت شراب خورده و خوی کرده میروی به چمن که آب روی تو آتش در ارغوان انداخت به بزمگاه چمن ...
ادامه مطلب
به یک پلک تو میبخشم تمام روز و شبها راکه تسکین میدهد چشمت غم جانسوز تبها را بخوان! با لهجهات حسّی عجیب و مشترک دارمفضا را یکنفس پُر کن به هم نگذار لبها را به دست آور دل من را چه کارت با دلِ مردم!تو واجب را به جا آور رها کن مستحبها ر...
ادامه مطلب
ای عشق مدد کن که به سامان برسیم چون تشنه ی دل خسته به باران برسیم ای عشق دل تنگ مرا درمان باش با یار بدانم که به درمان برسیم ای هستی یکتای شب تنهایی از روح بخوانیم و به جانان برسیم یا من برسم به یار و یا یار به من...
ادامه مطلب
در سوگ افشین عزیزتر از جان:“پس از رفتن گل” حالت چلچله داریم پس از رفتن گلحسرت ولوله داریم پس از رفتن گل در سکوتِ غم و پژواک هیاهوی خزانماتمِ هلهله داریم پس از رفتن گل داروی دردِ جنون دل ما رستن بودحاجت سلسله داریم پس از رفتن گل غنچه ها روزنه هایی به طراوت بودندنوبهارا گله ...
ادامه مطلب
روی پیشانی ام سیاه شدهدستمال سپید مرطوبم دارم از دست می روم امانگرانم نباش ، من خوبم هیچ حــسی ندارم از بودنتـیغ حس می کند جنونم را دارم از دست می دهم کم کمآخرین قطره های خونم را در صف جبر خاک منتظرماختیار زمان تمام شود زندگی مثل فحش ارزان بودمرگ باید گران تمام شود &n...
ادامه مطلب
مراد خویش دگرباره من نخواهم خواست اگر قبول کنی ور برانی از بر خویشخلاف رای تو کردن خلاف مذهب ماست میان عیب و هنر پیش دوستان کریمتفاوتی نکند چون نظر به عین رضاست عنایتی که تو را بود اگر مبدل شدخلل پذیر نباشد ارادتی که مراست مرا به هر چه کنی دل نخواهی آزردنکه هر چه دوست پسندد...
ادامه مطلب
بوی باران می دهد این کـــــــوچه های عاشقی عطــــــــــــرگل های عطش آلود و یاس و رازقی بوی احســـاس دلم چون خاک باران خورده بود ذره ای از اشـک حق ،برگونه ام سر خورده بود این من و در جســـتجوی شعری از عمق وجود شــــــــعر باران خورده ام بر دیده ، تقدیم تو بود ...
ادامه مطلب
لبت نه گوید و پیداست مـیگوید دلت آریکه این سان دشمنی ، یعنی که خیلی دوستم داری دلت میآید آیا از زبانی این همه شیرینتو تنها حرف تلخی را همیشه بر زبان آری؟ نمیرنجم اگــر باور نداری عشق نابم راکه عاشق از عیار افتاده در این عصر عیاری چه میپرسی ضمیر شعرهایم کیست آنِ منمبادا لحظهای حتی مرا این گونــه پنداری ترا چون آرزوهایم همیشه دوست خواهم داشتبه شرطی که مرا در آرزوی خویش نگذاری چه زیبا میشود دنیا برای من اگر روزیتو از آنی که هستی ای معما پرده برداری چه فرقی میکند فریاد یا پژواک جان منچه من خود را بیازارم چه تو خود را بیازاری صدایی از صدای عشق خوشتر نیست حافظ گفتاگر چه بر صدایش زخم ها زد تیغ تاتاری ...
ادامه مطلب
رفتم که درین شهر نبینی اثرم رالب های ترک خورده و چشمان ترم را حاجت به رها کردنم از کنج قفس نیستای قیچی تقدیر مچین بال و پرم را تنها شدم آن قدر که انگار نه انگاربا آینه آراسته ام دور و برم را فردا چه طلب می کند آن یار که دیروزدل برده و امروز طلب کرده سرم را من ماهی دریایم و دل تنگم از این تُنگای مرگ به تعویق میفکن سفرم را ...
ادامه مطلب
بی قرار توام و در دل تنگم گله هاست آه بی تاب شدن عادت کم حوصله هاست مثل عکس رخ مهتاب که افتاده در آب در دلم هستی و بین من و تو فاصله هاست آسمان با قفس تنگ چه فرقی دارد بال وقتی قفس پر زدن چلچله هاست بی تو هر لحظه مرا بیم فرو ریختن است مثل شهری که به روی گسل زلزله هاست باز می پرسمت از مسئله دوری و عشق و سکوت تو جواب همه مسئله هاست ...
ادامه مطلب