
موهایِ, تو در باد به هوهو, که چه یعنی,بر شانه رها مخملِ جادو که چه یعنی گیرم که سراپایِ تو دل می برد از نازدلبر شده ای غرقِ هیاهو که چه یعنی هر گوشه ...
ادامه مطلب
چشم هایتزبانه می کشند از گرمیِ شراب سرخ چگونه فرو بنشانم آن شعله ها را تنها با نوشیدن پیاله پیاله از نگاهت و یا با بوسه های پیاپی آن گاه دوباره پیاله چشمانت را پر خواهی کرد از شراب زرد شرابی که بیشتر از همه دوست می دارم... برگردان: ”هادی دهقانی” ...
ادامه مطلب
بی خبری از حال خرابم،گم شده ام در خواب عمیقیجز تو ندارم از تو شکایت،ای دل تنها! با که رفیقی؟حوصله کن تا با تو بگویم،طاقت اندوهی که ندارمپیشتر آ تا از تو بپرسم،راه رهایی از شب تارماز تو کجا باید بنویسم،شرح پریشانی که کشیدممحرم رازم جز ت...
ادامه مطلب
دل پیش کسی باشد و وصلش نتوانیلعنت به من و زندگی و عشق و جوانیتا پیش تو آورد مرا بعد تو را بردقلبم شده بازیچه ی دنیای روانیباید چه کنم با غم و تنهایی و دوریوقتی همه دادند به هم دست تبانیدر چشم همه روی لبم خنده نشاندمدر حال فرو خوردن بغضی سرطانیآیا شده از شدت دلتنگی و غصههی بغض کنی،گریه کنی،شعر بخوانی ؟دلتنگ تو ام ای که به وصلت نرسیدمای کاش خودت را سر قبرم برسانی... ...
ادامه مطلب
امشب تو باز چشم و چراغ که بوده ای؟جانم بسوخت، مرهم داغ که بوده ای؟ای باغ نو شکفته کجا رفته ای چو ابر؟ای سرو نو رسیده به باغ که بوده ای؟من چون چراغ چشم به راه تو داشتمای نور هر دو دیده چراغ که بوده ای؟دارم هزار تفرقه در گوشه فراقکز فارغان بزم فراغ که بوده ای؟ای گل که جان ز بوی خوشت تازه می شود،مردم ز رشک، عطر دماغ که بوده ای؟باز این غبار چیست، هلالی، به روی تو؟در کوی مهوشان به سراغ که بوده ای...
ادامه مطلب
دریای شور انگیز چشمانت چه زیباستآنجا که باید دل به دریا زد همین جاستدر من طلوع آبی آن چشم روشنیاد آور صبح خیال انگیز دریاستگل کرده باغی از ستاره در نگاهتآنک چراغانی که در چشم تو برپاستبیهوده می کوشی که راز عاشقی رااز من بپوشانی که در چشم تو پیداستما هر دوان خاموش خاموشیم، اماچشمان ما را در خموشی گفتگوهاستدیروزمان را با غروری پوچ گشتیمامروز هم زانسان، ولی آینده ماراستدور از نواز...
ادامه مطلب
گفتم که مژده بخش دل خرم است این مست از درم در آمد و دیدم غم است این گر چشم باغ گریه ی تاریک من ندید ای گل ز بی ستارگی شبنم است این پروانه بال و پر زد و در دام خوش خفت پایان شام پیله ی ابریشم است این باز این چه ابر بود که ما را فرو گرفت تنها نه من ، گرفتگی عالم است این ای دست برده در دل و دینم چه می کنی جانم بسوختی و هنوزت کم است این آه از غمت که زخمه ی بی راه می زنی ای چنگی زمان...
ادامه مطلب
یا رب مرا یاری بده ، تا سخت آزارش کنم هجرش دهم ، زجرش دهم ، خوارش کنم ، زارش کنم از بوسه های آتشین ، وز خنده های دلنشین صد شعله در جانش زنم ، صد فتنه در کارش کنم در پیش چشمش ساغری ، گیرم ز دست دلبری از رشک آزارش دهم ، وز غصه بیمارش کنم بندی به پایش افکنم ، گویم خداوندش منم چون بنده در سودای زر ، کالای بازارش کنم گوید میفزا قهر خود ، گویم بخواهم مهر خود گوید که کمتر کن جفا ، گویم که بسیار...
ادامه مطلب
وطنم ای شکوه پابرجا در دل التهاب دوران ها کشور روزهای دشوار زخمی سربلند بحران ها ایستادی بر جنگ رو در رو خنجر از پشت می زند دشمن گویی از ما و در نهان بر ما وطنم پشت حیله را بشکن رگت امروز تشنه عشق است دل رنجیده خون نمی خواهد دل تو تا ابد برای تپش غیرعشق و جنون نمی خواهد شرم بر من اگر حریم تو پیش چشمان من شکسته شود وای بر من اگر ببینم چشم رو به رویای عشق بسته شود از تب سرد موج های...
ادامه مطلب
نه احتیاج به سیب و نه گندم است این جا هبوط، تجربه ای در تداوم است این جا نپرس وسوسه ی آدم است یا حوا؟ چه فرق؟ چهره ی بازیگران گم است این جا شدیم ساعت و تقویم، خود نمی دانیم چه ساعت است؟ و یا فصل چندم است این جا؟ به شوق دیدن آرامش پس از توفان هنوز حوصله ها در تلاطم است این جا کجاست جذبه ی لبخندهایمان؟ حیفا چقدر حافظه ها بی تبسم است این جا خودم به پرسشت آخر جواب خواهم داد مگو شنیدن پاسخ ت...
ادامه مطلب
محمدعلی بهمنی؛ شاعر توانای معاصر ایران زمین در علت سرایش این شعربرای سیمین بهبهانی می گوید: مدتی بود که روزنه نگاه سیمین آسیب دیده بود. خاطرم هست در مجلسی به همراه او و حافظ موسوی حضور داشتم. برایش این شعر را گفتم این شعر را برای سیمین گفتهام. او برای درمان ضعف بیناییاش، چشمان خود را به تی...
ادامه مطلب
آن که رخسار تورا این همه زیبا می کرد کاش از روز ازل فکر دل ما می کرد آن که می داد تورا حسن و نمی داد وفا کاشکی فکر من عاشقِ شیدا می کرد یا نمی داد ترا این همه بیدادگری یا مرا در غم عشق تو شکیبا می کرد کاشکی گم شده بود این دلِ دیوانه من پیش از آن روز که گیسوی تو پیدا می کرد ای که در سوختنم ب...
ادامه مطلب
دلم گرفت ای هم نفس ، پرم شکست توو این قفستوو این غبار ، توو این سکوت ، چه بی صدا ، نفس نفس از این نامهربونی ها ، دارم از غصه می میرمرفیق روز تنهایی ، یه روز دستاتو می گیرم توو این شـب گریه می تونی ، پناهه هق هقم باشیتو ای همزاد هم خونه ، چی می شـــه عا...
ادامه مطلب
به نسیمی همه راه به هم می ریزدکی دل سنگ تو را آه به هم می ریزد سنگ در برکه می اندازم و می پندارمبا همین سنگ زدن ، ماه به هم می ریزد عشق بر شانه هم چیدن چندین سنگ استگاه می ماند و نا گاه به هم می ریزد آنچه را عقل به یک عمر به دست آورده استدل...
ادامه مطلب
زیبای من! آیینه ی تنها شدنم باش انگیزه ی وابسته به دنیا شدنم باش بامن نه به اندازه ی یک لحظه صمیمی اندازه ی در عشق تو رسوا شدنم باش لبخندبزن اخم مرا باز کن آنگاه سرگرم تماشای شکوفا شدنم باش چون اشک بر این دامن خشکیده فروبار ره توشه ی از دره به دریا شدنم باش حالا که قرار است به گرداب بیفتم ...
ادامه مطلب
سوی شکار ای بت رعنا چه می روی؟شهری خراب توست به صحرا چه می روی؟ گر می روی به شهر که صیدی فتد به دام اینجا مرا گذاشته تنها چه می روی؟ همراه توست لشکر حسن و سپاه ناز با صد هزار فتنه و غوغا چه می روی؟ آیینه ای بگیر و تماشای خویش کن سوی چمن به عزم تماشا چه می روی؟ چون یار وعده کرد "هلالی" به قت...
ادامه مطلب
دو چشم این یکی آشوب، آن یکی تیزیکه سبزوار و نشابور را برانگیزی! خوشا سیاست ابروی تو که از چپ و راست گرفته نصف جهان را بدون خونریزی به حکم موی تو از خیل سربه دارانم خودت مگر که به خونخواهی ام به پا خیزی خوشا به من که مرا با هزار سودایم هزار مرتبه از موی خود بیاویزی زمان رد شدن از قتلگاه دقت ...
ادامه مطلب
محو جنون ساکنم شور بیابان در بغل چون چشم خوبان خفتهام ناز غزالان در بغل نی غنچه دیدم نی چمن نی شمع خواندم نی لگن گل کردهام زین انجمن دل نام حرمان در بغل عمری ست از آسودگی پا در رکاب وحشتم چون شمع دارم در وطن شام غریبان در بغل خلق ست زین گرد هوس یعنی ز افسون نفس شور قیامت در قفس آشوب توفان...
ادامه مطلب
به باز آمدنت چنان دلخوشمکه طفلی به صبح عیدپرستویی به ظهر بهارو من به دیدن توچنان در آینه ات مشغولمکه جهان از کنارم می گذردبی آنکه سر برگردانمدر فصل های خونین هم می توان عاشق بودبه قمریان عاشق حسد می ورزمدانه بر می چینندو به ستاره و باران که بر نیمرخ مهتابی ات بو...
ادامه مطلب
ای که تو ماه آسمان ماه کجا و تو کجا در رخ مه کجا بود این کر و فر و کبریا جمله به ماه عاشق و ماه اسیر عشق تو ناله کنان ز درد تو لابه کنان که ای خدا سجده کنند مهر و مه پیش رخ چو آتشت چونک کند جمال تو با مه و مهر ماجرا آمد دوش مه که تا سجده برد به پیش تو غیرت عاشقان تو نعره زنان که رو میا خوش ...
ادامه مطلب