
ای ساربان آهسته ران آرام جان گم کرده امآخر شده ماه حسین من میزبان گم کرده امدر میکده بودم ولی بیرون شدم چون غافلینای وای ازین بی حاصلی عمر جوان گم کرده امپایان رسد شام سیه آید حبیب من ز رهاما خدا حالم ببین من مهربان گم کرده امای وای ازین غوغای دل از دلبرم هستم خجلوقت سفر ماندم به گل من کاروان گم کرده امنعمت فراوان دادی ام منت به سر بنهادی اماما ببین نامردی ام صاحب زمان گم کرده اممن ...
ادامه مطلب