
چون شمع نیمه جان به هوای تو سوختیمبا گریه ساختیم و به پای توسوختیماشکی که ریختیم به یاد تو ریختیمعمری که سوختیم برای تو سوختیمپروانه سوخت یک شب و آسود جان اوما عمر ها ز داغ جفای تو سوختیمدیشب که یار انجمن افروز غیر بودای شمع تا سپیده به جای تو سوختیمکوتاه کن حکایت شب های غم رهیکز برق آه و سوز نوای تو سوختیم... ...
ادامه مطلب
چون زلف تو ام جانا در عین پریشانیچون باد سحرگاهم در بی سر و سامانی من خاکم و من گردم من اشکم و من دردمتو مهری و تو نوری تو عشقی و تو جانی خواهم که ترا در بر بنشانم و بنشینمتا آتش جانم را بنشینی و بنشانی ای شاهد افلاکی در مستی و در پاکیمن چشم...
ادامه مطلب
مردم از درد و نمی آیی به بالینم هنوز مرگ خود میبینم و رویت نمی بینم هنوز بر لب آمد جان و رفتند آشنایان از سرم شمع را نازم که می گرید به بالینم هنوز آرزو مرد و جوانی رفت و عشق از دل گریخت غم نمی گردد جدا از جان مسکینم هنوز &nb...
ادامه مطلب
نه دل مفتون دلبندی نه جان مدهوش دلخواهینه بر مژگان من اشکی نه بر لب های من آهی نه جان بی نصیبم را پیامی از دلارامینه شام بی فروغم را نشانی از سحرگاهی نیابد محفلم گرمی نه از شمعی نه از جمعیندارد خاطرم الفت نه با مهری نه با ماهی به...
ادامه مطلب
لاله دیدم روی زیبا توام آمد به یادشعله دیدم سرکشی های توام آمد به یاد سوسن و گل آسمانی مجلسی آراستندروی و موی مجلس آرای توام آمد به یاد بود لرزان شعله شمعی در آغوش نسیملرزش زلف سمنسای توام آمد به یاد در چمن پروانه ای آمد ولی ننشسته رفتبا حریفان قهر بیجای تو ام آمد به یاد از...
ادامه مطلب