آن مسافر که سحر گریه در آغوشم کرد..." کاظم بهمنی"

تعرفه تبلیغات در سایت
عنوان عکس
عنوان عکس
عنوان عکس
عنوان عکس
عنوان عکس

آن مسافر که سحر گریه در آغوشم کرد

آتشم زد به دو تا بوسه و خاموشم کرد

 

خواستم دست به مویش ببرم خواب شود

عطر گیسوش چنان بود که بی هوشم کرد

 

معصیت نیست نمازی که قضا کرد از من

معصیت زمزمه هایی ست که در گوشم کرد

 

نیمه شب ها پس از این سجده کنان یاد من است

آن سحرخیز که آن صبح فراموشم کرد

 

چه کلاهی به سرم رفت، کبوتر بودم

یک نفر آمد و با شعبده خرگوشم کرد

 

در عزاداری او رسم ِ چهل روز کم است

یاد چشمش همه ی عمر، سیه پوشم کرد ...


نویسنده : بازدید : 5 تاريخ : سه شنبه 10 مرداد 1396 ساعت: 12:00
برچسب‌ها :
اخبار و رسانه هاهنر و ادبیاترایانه و اینترنتعلم و فن آوریتجارت و اقتصاداندیشه و مذهبفوتو بلاگوبلاگ و وبلاگ نویسیفرهنگ و تاریخجامعه و سیاستورزشسرگرمی و طنزشخصیخانواده و زندگیسفر و توریسمفارسی زبان در دیگر کشورها