آن مسافر که سحر گریه در آغوشم کرد..." کاظم بهمنی"

تعرفه تبلیغات در سایت
عنوان عکس عنوان عکس عنوان عکس عنوان عکس
عنوان عکس عنوان عکس عنوان عکس عنوان عکس
عنوان عکس عنوان عکس عنوان عکس عنوان عکس
عنوان عکس عنوان عکس عنوان عکس عنوان عکس
عنوان عکس عنوان عکس عنوان عکس عنوان عکس

جستجوگر

امکانات وب

برچسب ها

آن مسافر که سحر گریه در آغوشم کرد

آتشم زد به دو تا بوسه و خاموشم کرد

 

خواستم دست به مویش ببرم خواب شود

عطر گیسوش چنان بود که بی هوشم کرد

 

معصیت نیست نمازی که قضا کرد از من

معصیت زمزمه هایی ست که در گوشم کرد

 

نیمه شب ها پس از این سجده کنان یاد من است

آن سحرخیز که آن صبح فراموشم کرد

 

چه کلاهی به سرم رفت، کبوتر بودم

یک نفر آمد و با شعبده خرگوشم کرد

 

در عزاداری او رسم ِ چهل روز کم است

یاد چشمش همه ی عمر، سیه پوشم کرد ...


  • مطالب مرتبط
  • سحری درون قلعه ی شب نیست..."منوچهر آتشی"
  • پیک سحری..."کریم فکور"
  • نه احتیاج به سیب و نه گندم است این جا ..."محمد علی بهمنی"
  • مرا با خود ببر..."رضا کاظمی"
  • امشب ز پشت ابرها بیرون نیامده ماه..."محمدعلی بهمنی"
  • شرمی ست در نگاه من،اما هراس نه..." کاظم بهمنی"
  • نویسنده : بازدید : 3 تاريخ : سه شنبه 10 مرداد 1396 ساعت: 12:00
    برچسب‌ها :