محو جنون ساکنم شور بیابان در بغل..."بیدل دهلوی"

تعرفه تبلیغات در سایت
عنوان عکس
عنوان عکس
عنوان عکس
عنوان عکس
عنوان عکس

 

محو جنون ساکنم شور بیابان در بغل

چون چشم خوبان خفته‌ام ناز غزالان در بغل

 

نی غنچه دیدم نی چمن نی شمع خواندم نی لگن

گل‌ کرده‌ام زین انجمن دل نام حرمان در بغل

 

عمری ست از آسودگی پا در رکاب وحشتم

چون شمع دارم در وطن شام غریبان در بغل

 

خلق ست زین گرد هوس یعنی ز افسون نفس

شور قیامت در قفس‌ آشوب توفان در بغل

 

تنها نه‌ خلق بی خرد  بر حرص‌ محمل ‌می‌کشد

خورشید هم تک می‌زند زر درکمر نان در بغل

 

دارد گدا از غفلتت بر خود نظر واکردنی

ای سنگ تاکی داشتن آیینه پنهان در بغل

 

از بس که با خاک درت می‌جوشد آب زندگی

دارد نسیم از طوف او هم چون نفس جان در بغل

 

از خار خار جلوه‌ات در عرض حیرت خاک شد

چون جوهر آیینه چندین چشم مژگان در بغل

 

مشکل دماغ یوسفت پیمانهٔ شرکت‌ کشد

گیرد زلیخایش به بر یا پیر کنعان در بغل

 

این درد صاف‌ کفر و دین محو است در دیر یقین

بی‌رنگ صهبا شیشه‌ای دارند مستان در بغل

 

بیدل به این علم و فنون تاکی به بازار جنون

خواهی دویدن هر طرف اجناس ارزان در بغل

 

نویسنده : بازدید : 4 تاريخ : شنبه 24 تير 1396 ساعت: 3:24
برچسب‌ها :
اخبار و رسانه هاهنر و ادبیاترایانه و اینترنتعلم و فن آوریتجارت و اقتصاداندیشه و مذهبفوتو بلاگوبلاگ و وبلاگ نویسیفرهنگ و تاریخجامعه و سیاستورزشسرگرمی و طنزشخصیخانواده و زندگیسفر و توریسمفارسی زبان در دیگر کشورها