در فصل های خونین هم می توان عاشق بود... " علی باباچاهی"

تعرفه تبلیغات در سایت
عنوان عکس عنوان عکس عنوان عکس عنوان عکس
عنوان عکس عنوان عکس عنوان عکس عنوان عکس
عنوان عکس عنوان عکس عنوان عکس عنوان عکس
عنوان عکس عنوان عکس عنوان عکس عنوان عکس
عنوان عکس عنوان عکس عنوان عکس عنوان عکس

جستجوگر

امکانات وب

برچسب ها

به باز آمدنت چنان دلخوشم

که طفلی به صبح عید

پرستویی به ظهر بهار

و من به دیدن تو

چنان در آینه ات مشغولم

که جهان از کنارم می گذرد

بی آنکه سر برگردانم

در فصل های خونین هم می توان عاشق بود

به قمریان عاشق حسد می ورزم

دانه بر می چینند

و به ستاره و باران که بر نیمرخ مهتابی ات بوسه می زنند

و به گلی که با اشاره ی تو می شکفد

در فصل های خونین هم می توان عاشق بود

مگر از راه در رسی

مگر از شکوفه سر بزنی

مگر از آفتاب به در آیی

و گرنه روز

تابوتی است بر شانه های ابر

که ما را به افق های ناپیدا می سپارد

و عشق آهوی محتضری است

که سر بر شانه های باران می گذارد

 

بیا

با اندامی از آتش بیا

و جلوه ای از آذرخش .

هیهات

من کجا باز بینمت ای ستاره ی روشن ؟

که بی تو تا شبگیر پیر می شوم

 

چندان که باز آیی

ستاره ها همه عاشق می شوند

و جوانی

در باران

از راه می رسد...


  • مطالب مرتبط
  • باور نکن تنهایی ات را... ”اهورا ایمان”
  • نه احتیاج به سیب و نه گندم است این جا ..."محمد علی بهمنی"
  • شعر عاشقانه..." قاسم صرافان"
  • چشم‌هایم اگر نمی‌بیند ولی از حالتان خبر دارد...“محمدعلی بهمنی”
  • در سرزمین من زنی از جنس آه نیست ..."علیرضا بدیع"
  • امشب ز پشت ابرها بیرون نیامده ماه..."محمدعلی بهمنی"
  • نویسنده : بازدید : 3 تاريخ : شنبه 24 تير 1396 ساعت: 3:24
    برچسب‌ها :