بگذار تا بگرییم چون ابر در بهاران... "سعدی "

تعرفه تبلیغات در سایت
عنوان عکس عنوان عکس عنوان عکس عنوان عکس
عنوان عکس عنوان عکس عنوان عکس عنوان عکس
عنوان عکس عنوان عکس عنوان عکس عنوان عکس
عنوان عکس عنوان عکس عنوان عکس عنوان عکس
عنوان عکس عنوان عکس عنوان عکس عنوان عکس

جستجوگر

امکانات وب

برچسب ها

  

بگذار تا بگرییم چون ابر در بهاران

کز سنگ ناله (گریه) خیزد روز وداع یاران

 

هر کو شراب فرقت روزی چشیده باشد

داند که سخت باشد قطع امیدواران

 

با ساربان بگویید احوال آب چشمم

تا بر شتر نبندد محمل به روز باران

 

بگذاشتند ما را در دیده آب حسرت

گریان چو در قیامت چشم گناهکاران

 

ای صبح شب نشینان جانم به طاقت آمد

از بس که دیر ماندی چون شام روزه داران

 

چندین که برشمردم از ماجرای عشقت

اندوه دل نگفتم الا یک از هزاران

 

سعدی به روزگاران مهری نشسته در دل

بیرون نمی‌توان کرد الا به روزگاران

 

چندت کنم حکایت شرح این قدر کفایت

باقی نمی‌توان گفت الا به غمگساران

 

  • مطالب مرتبط
  • غزل ۴۱۲ ..."سعدی"
  • امشب چراغ غم را بر دوش بام بگذار..."سعید بیابانکی"
  • وطنم ای شکوه پابرجا..."افشین یداللهی"
  • غزل ۵۰۳ ... "سعدی"
  • ابری که می شی غرق بارونم... “روزبه بمانی”
  • آخر نگهی به سوی ما کن..."سعدی"
  • نویسنده : بازدید : 4 تاريخ : جمعه 12 خرداد 1396 ساعت: 5:01
    برچسب‌ها :